حكيم ابوالقاسم فردوسى

562

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پادشاهى بلاش بلاش يك ماه در مرگ پيروز سوكوار بود . پس از اين مدت موبدان و سران سپاه و ديگر بزرگان وى را بر تخت پادشاهى نشاندند . او آنان را به پندهاى بلند و نيكو اندرز داد . نامه نوشتن سوفزاى به خوشنواز به روزى كه پيروز آهنگ جنگ خشنواز كرد سوفراى را كه جهان ديده مردى پاكيزه راى و روشندل و نيكخواه بود دستور بلاش كرد تا در كارهاى بزرگ رهنماى وى باشد . سوفراى كه از مردم شيراز بود و در زابلستان و بُست و غزنين و كابل مرزبان بود چون از كشته شدن پيروز آگاه شد از اندوه جامه بر تن دريد . او مىدانست كه بلاش كين خواهى پيروز را نمىتواند از اين رو سپاهيان پراگنده را گرد آورد . فرستاده‌اى شيرين زبان و سخن آور و باريك انديشه برگزيد و با او نامه‌اى به بلاش فرستاد . در آن پندها و اندرزها نوشت كه شاها از مرگ پيروز غمگين مباش از آن كه مزهء تلخ مرگ را همه كس خواهد چشيد ، و جز شكيبايى چاره نيست . اكنون من به دستورى شهريار با صدهزار مرد جنگى به جنگ تركان مىروم تا كين پيروز را بگيرم . از يك سو فرستاده راهى تختگاه بلاش شد ، و از ديگر سوى